خر نادان


روزی روزگاری خری در روستایی زندگی می كرد كه خیلی نادان و تنبل بود.او دوست نداشت برای آدم ها كار كند. به همین خاطر همیشه از آدم ها كتك می خورد. هر كسی كه آن خر را می خرید از خریدنش پشیمان می شد. او خودش را به تنبلی می زد تا ازش كار نكشند ولی بدتر می شد چون كتك می خورد یك روز نشست و با خودش فكر كرد: من باید كاری كنم تا آدم ها از من كار نكشند باید قیافه ام را عوض كنم.
این طور شد كه رفت پیش نقاش روستا و گفت: سلام آقای نقاش،می خواهم بدن مرا راه راه رنگ بزنی یعنی سیاه و سفید.
نقاش گفت:چرا؟ مگه عقل از سرت پریده.
خر گفت: شما كه غریبه نیستید.دوست ندارم آدم ها از من كار بكشند. می خواهم قیافه ام را عوض كنم تا آدم ها مرا به چشم یگ گور خر ببینند و كاری به كارم نداشته باشند.
نقاش گفت:باشد ولی یك شرط دارد.
چه شرطی آقای نقاش؟
شرط من این است چون تو پول نداری به من بدهی باید هر روز بیایی و مرا به خانه ام برسانی بعد هم هر هفته بیای و قوطی های رنگ را از بازار به مغازه ام بیاوری.
خر بدون آنكه فكر كند،گفت:عیبی ندارد من در خدمتم.